تلاوت دريا
با ناز مي رسيد كه معنا كند مرا
مثل غنچه هاي بسته شكوفا كند مرا
گويي دچار يك هيجانم از آسمان
از بود مي روم كه چو بودا كند مرا
پيچيده در تمام عروقم صداي او
آمد كه فارغ از شب غوغا كندمرا
اينجا كدام پنجره بازست سمت عشق
خورشيد وار تابد و بينا كند مرا
ابري زقطره قطره ي اشكش از آسمان
آبي تر از تلاوت دريا كند مرا
در ازدحام كوچه هاي بن بست مانده ام
وقت است هان ؛ بيايد و فردا كند مرا
من مات مانده بودم و او مثل ماه بود
شايد كه خواست از همه منها كند مرا
+
نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 0 توسط ولی محمد پور
|
در يك سماع لايتناهي
دارم به چشم ناز تو پرواز مي كنم
كم كم شبيه معجزه اعجاز مي كنم
در يك حضور لايتناهي به اشتياق
لحظه به لحظه نام تو آواز مي كنم
لبخند مي زني و پر از شوق مي شوم
آري براي خود چه پس انداز مي كنم
در من شكفته آينه هايي ز جنس درد
با هر نگاه صد غزل آغاز مي كنم
زخمي كهن به رنگ اساطير با من است
ميراث عاشقانه ي خود باز مي كنم
گاهي دچار لحظه ي روييدن ؛به ناگهان
باشد حكايتي ز دلم ساز مي كنم
احساس مي كنم كه سراپا تو گشته ام
اطناب آخرين سخن ايجاز مي كنم
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 18 توسط ولی محمد پور
|
نشانه...
به جستجوي تو اشكم بهانه مي گيرد
چو قطره قطره ي باران شبانه مي گيرد
سماع لايتناهي در اندرون من
ز شاخه سار كلامت ترانه مي گيرد
ز گفتگوي تو تبخير مي شوم انگار
زبان سرد غزل هم زبانه مي گيرد
مشام باد بهاري از آن معطر است
كه گيسوان سياهت به شانه مي گيرد
بسيط خنده ي نازت ظهور اشياء است
كران ندارد واز من كرانه مي گيرد
شهيد عشق تو گشتن چرا نمي خواهد
نگارمن به كرشمه نشانه مي گيرد
در اشتياق تو يك عمر جستجو نيكوست
كه جان عاشق خود عاشقانه مي گيرد
" ببند چشم و رها شو عبور عبور كن بگذر "
كه روزگار دغل تازيانه مي گيرد
ولی محمد پور
+
نوشته شده در جمعه 5 آذر1389ساعت 21 توسط ولی محمد پور
|
در خاطرم خطور مي كني
گويي مرا مرور مي كني
ماهي ستاره اي عزيز من
شب را كه غرق نو ر مي كني
لبخند مي زني و باغ را
آشفته از حضور مي كني
آذين زدند باز كوچه را
امشب مگر عبور مي كني
فرياد مي زني بيا بيا
دل را پر از غرور مي كني
بي تاب مي شوم شبيه صبح
خورشيد من ظهور مي كني
+
نوشته شده در سه شنبه 18 آبان1389ساعت 19 توسط ولی محمد پور
|
مقدّمه
مكتب ادبي ، مجموعه نظريه ها و خصوصياتي است كه در اوضاع و احوال فرهنگي ، اجتماعي و سياسي دوره اي در ادبيات يك يا چند كشور بوجود مي آيد، اين خصوصيات و ويژگيها، معمولاً در آثار گروهي ا ز نويسندگان و شاعران مشترك هستند و باعث تمايز آثار آنها از آثار ديگر نويسندگان و شاعران مي شوند. اغلب اين خصوصيات را منتقدان يا نويسندگان و شاعران بزرگ از آثاري كه اين خصوصيتهاي مشترك را در خود دانسته اند، استخراج ، و بعنوان دستور العمل و منابع اصولي هر مكتب معرفي كرده اند، آنگاه از طريق پيرواني كه براي خود يافته ا ند دوره اي كوتاه يا طولاني را به خود اختصاص داده اند.
پس ، مكتب ادبي حالتي است نفساني كه حوادث تاريخ آن را بوجود مي آورد سپس اين حالت را به شعراء و نويسندگان و منتقدان مي دهد تا آنرا تعبير كند و اصول و قواعدي وضع كند كه از مجموع آنها مكتب تشكيل مي شود[1]. بعبارت ديگر مكتب ادبي گرايشي است فكري و تعبيري كه خصوصيتهايي دارد كه اعلام فلسفه و ادبيات از آن تبعيت مي كند و از آن تأثير مي گيرند و در آن تأثير مي گذارند. در كتاب « فی النقد الادبي» در تعريف مكاتب ادبي آمده است « مكاتب در حقيقت گرايشهاي فكري و ذوقي هستند كه مجموعه اي از آداب و رسوم را در بر مي گيرند و داراي تأثير هستند. ويژگيهاي هر مكتب معمولاً در آثار ادبي به تدريج آشكار مي شود هر مكتب اغلب دنباله و نتيجه طبيعي مكتب قبلي و گاه عكس العمل و طغياني بر ضد آن است، بدين ترتيب ظهور هيچيك از مكاتب ناگهاني و بدون مقدمه نبوده است و اغلب نشانه هايي از هر كدام در آثار ادبي دوره ما قبل آن مي توان يافت كه رفته رفته بر اثر اوضاع و احوال و جوّي كه در آن امكان رشد داشته پرورش يافته و خصايص و ويژگيهاي آن بر جسته تر و نمايان تر شده است[2]. »
در حقيقت چه بسا پايه گذاران اوليه هر مكتب، خود نيز از ويژگيها و خصلتهاي كار خود آگاه نبوده اند و شخص يا اشخاص ديگر كه اغلب منتقد يا خود هنرمند بوده ا ند ، شيوه هاي هنري آنها را تشخيص داده و تدوين كرده ا ند و آنها را در بيانیّه اي كه اصطلاحاً «مانيفست» يا مرا منامه مي نامند اعلام كرده و اهداف و روشهاي هر مكتب را توضيح و شرح داده اند و سپس هنرمندان ديگري آن روشها را ادامه داده و تكميل كرده اند و بدين گونه مكتب شكل مي گيرد ، اما گاه به ندرت اصول برخي مكاتب در وهله ي نخست به شكل تئوري و نظريه اعلام شده ، سپس نويسندگان و شاعران آنرا به مرحله عمل در آورده ا ند.
در اين صورت اغلب موارد ،گروهي با اصول عقايد و روشها و هدفهاي مشترك گرد هم آمده اند مرامنامه ي خود را اعلام و آنرا در آثار خود اعمال كرده ا ند و تلاش آنها كه اغلب در جمع محدود بوده و تنها شكل جريان ادبي را داشته است منجربه پيدايش مكتب خاص شده است[3].
معمولاً مكتبها، براساس ديدگاههاي فلسفي نسبت به هنر و زندگي معمول در هر زمان بوجود آمده است ،اما گاه اين ديدگاهها ريشه در گذشته هاي دورتر داشته و اغلب نوعی دلزدگي و عكس العمل نسبت به زمان حال، باعث رو كردن به فلسفه و ديدگاههاي هنري گذشته و در نتيجه تجديد حيات آنها شده است، البته اين قانون كلي نیست و در مورد بسياري از مكتبها صدق نمي كند. بينشي كه فيلسوفان و هنرمندان هر دوره نسبت به هستي و دنياي اطراف خود داشته اند كه آن خود نيز حاصل اوضاع و احوال اجتماعي و سياسي آن دوره است، مهمترين عامل ظهور هر مكتب شمرده مي شود. در هر مكتب، آنچه بيشتر مهم و قابل بررسي است همين نحوه نگرش به دنيا و زمينه فلسفي و فكري پيشوايان آن است در نتيجه همين نگرش و همراه با آن، تغييراتي در شكل بيان هنري بوجود مي آيد نوع بهره گيري از زبان و كيفيت بكار گيري واژه ها تفاوت مي يابد و بطور خلاصه طرز تفكر و ذهنيت در شيوه بيان هنري اثر مي گذارد و خصوصيتي براي تمايز مكتبي از ديگر مكتبها مي شود[4].
گاه پيدايش و رواج مكتبي باعث توجه عمده به يك يا چند گونه از انواع ادبي[5] مي شود و گاه شكلهاي تازه و وسايل جديدي براي بيان هنري بوجود مي آيد.
هر چند ظهور هر مكتب حاصل اوضاع و احوال اجتماعي و سياسي و فرهنگي در هر دوره است اما گاه اتفاق افتاده است كه مكتبهاي كاملاً متفاوت ، تقريباً همزمان با هم در كشور واحد بوجود آمده و در كنار يكديگر رشد كرده اند و با همه تفاوتهايي كه با هم داشته اند ، هر كدام براي خود پيرواني يافته ا ند به نظر مي رسد كه اين تفاوت و تنوع، بيشتر محصول دوراني است كه هنر و ادبيات ا ز دايره تنگ طبقه اي خاص بيرون آمده و در بين طبقات مختلف مردم گسترش نسبتاً وسيعي داشته است و هر چه اين دايره وسيعتر و بهره گيري از هنر ، عام تر شده است، ذوقها و سليقه ها و جهان بيني متفاوت، مكتبهاي متنوع تر و متعددتر را در زمان و مكان واحد بوجود آورده است . همين تنوع را، حتي مي توان در آثار يك نويسنده يا شاعر يافت بطوريكه گاه تعيين تعلّق يك شاعر به مكتبي خاص مشكل و غير ممكن است، بعضي از نويسندگان و شاعران در دوره هاي مختلف زندگي خويش، گرايشهاي متفاوت داشته اند و چه بسا كه شاعر و نويسنده اي با توجه به خصوصيات و ويژگيهاي آثارش در دو مكتب جدا گانه قرار مي گيرد و آثار ا و بر حسب گرايشهايی كه در دوره هاي مختلف زندگي داشته ، در مكتبهاي متفاوتي طبقه بندي مي شود.
اغلب مكتبهاي ادبي در وهله ي اول در كشوري ظاهر شده ، سپس به ادبيات كشورهاي ديگر راه يافته است و گاه در كشورهاي ديگر زمينه اي مناسبتر از كشور مبدأ خود يافته و در سرزمين جديد رشدي بيشتر پيدا كرده است يا در عين حفظ اصول و مباني خود تغييرات و تحولاتي پذيرفته است[6].
مكتبهايی كه بدين گونه از حدود و مرزهاي جغرافيايي معينی تجاوز كرده ا ند و گسترش وسيع و جهاني يافته اند به نهضت معروفند، بعضي از مكتبها ، نيز نتيجه تركيب و تلفيق نظريات چند مكتب است ، بطور جداگانه كه به شكلي واحد در آمده است. در دوره معاصر، بر اثر توسعه روابط فرهنگي و انتشار سريع عقايد و آراء فلسفي و اجتماعي و آشنايي ملتها با زبان و ادبيات يكديگر، اين تأثير گذاريها و تأثير پذيريها سرعتي بيشتر يافته و اغلب باعث كوتاه شدن دوره اي دوام مكتبها و در آميختن آنها با يكديگر شده است، بطوريكه مكتبهاي ادبي ا ز اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم كه بيشتر زاد ه ی اوضاع و احوال ناپايدا ر و متغير اين دوران است اغلب عمري كوتاه داشته ا ند و ا ز تأثير و گسترش وسيع و مداوم بي بهره بوده ا ند. با اين همه بسياري از همين مكاتب، نفوذ و تأثير خود را تا سالها، بعد از زوال ادامه داده اند و رگه هايي از آنها را در مكتبهاي بعدي با سالها فاصله مي توان يافت. پيشروان هر مكتب معمولاً شاعران و نويسندگان برجسته اي هستند كه با اصالت كار هنري خود، طرحي نو در ادبيات ريخته اند و نويسندگان و شاعران ديگري را به دنبال خود كشاندند.
همچنانكه گذشت ، آنچه تعيين كننده اصول و كليات هر مكتب است اوضاع و احوال سياسي و اجتماعي يا در واقع ديدگاه فلسفي خاصي است كه در نتيجه آن اوضاع و احوال، بر زمان و بر هنرمندان اصيل هر دوره حاكم و ومسلط بوده است. از اين جهت، مطالعه ي هر يك از مكاتب ادبي، ما را به اوضاع و احوال اجتماعي و سياسي و فلسفي دوره اي خاص اشاعه ی آنها آشنا مي كند و ديدگاههاي فلسفي و هنري هنرمندان آن دوره را به ما نشان مي دهد و در مطالعه زندگي و آثار هر نويسنده و شاعر و درك شخصيت و ارزشهاي كار
ا و، مفيد وا قع مي شود. چنانكه ذكر شد سبكهاي ادبي گوناگوني كه در ادبيات، خاصه در تاريخ ادبيات اروپا ا ز آنها نام برده مي شود از قرن شانزدهم يعني ا وج نهضت رنسانس آغاز مي شود و بوسيله مكتب كلاسيسم در قرن هفدهم صورت وسيع شايعي با اصول مدوّن بخود مي گيرد.
مكتبها و مكاتب گوناگون ادبي يا هنري، اختراع يك يا چند تن از برگزيدگان و نوابغ نیست كه ناگهان ظهور فلان مكتب یا بيانیه اي اعلام گردد و اصول و قواعد آن باكوس و كرنا به اطلاع مردم برسد بلكه پيدايش يك مكتب مربوطه به زمان و مكان خاصی است كه مي توانسته اين مكتب را بپروراند و بر سر كار آورد. بنابراين بهتر بود كه عنوان مكتب را بر مي داشتيم و بجاي آن دوره يا عصر مي گفتيم چرا كه هر كدام از مكاتب ادبي مبيّن يك عصر يا دوره اي از تاريخ ادبيات است[7].
[1] - الجندی،درویش .الرّمزیّه فی الادب العربیّ ،نشر النهضه للمصر ،ط2 ،1990،القاهره، ص 13.
[2] - عاصی ،میشل،نشر دار النهار ،ط1، 1990 ،بیروت ،ص41.
[3] - سیّد حسینی،رضا.مکتبهای ادبی ، ج1،انتشارات نگاه،چاپ 13،تهران ، ص 78 .
[4] - ثروت،منصور.آشتایی با مکتبهای ادبی ،انتشارات سخن ،چاپ اول،تهران، صص 16-15
[5] - انواع ادبي اصطلاحي است كه در نقد ادبي براي تعيين و تقسيم بندي اقسام آثار ادبي برحسب فرد با شكل يا تكنيك و ويژگيهاي فني و موضوع بكار مي رود و هر نوع از لحاظ تفاوت در خصوصيات از انواع ديگر جدا مي شوند.
[6] - همان، ص 19.
[7] - مكتبهاي ادبي، سيد حسيني، رضا، ج 1 ، صص 18-17 .
+
نوشته شده در سه شنبه 11 آبان1389ساعت 19 توسط ولی محمد پور
|
گفتگوي من و معشوق مرا پايان نيست....
در دنياي معاصر گفتگو در سپهر فرهنگ ؛ سياست و امور اجتماعي از امور بديهي به شمار مي رود كه حاجتي به اقامه استدلال و برهان ندارد مكالمه وگفتگو از نياز هاي اوليه بشر در تمام علوم نقلي و عقلي است كه شرط لازم در امر توسعه علوم است اگر به ديالوگ به عنوان يك زينت و زيور بنگريم و آن را در مواردي بر حسب منافع زودگذر و داروي مسكن موقتي به كار ببريم و از ته دل به آن معتقد و پايبند نباشيم چه بساضرر آن از نفعش بيشتر باشد ما گفتگو مي كنيم چون انسان هستيم و نياز به تفاهم داريم چون تنها راه زندگي مسالمت آميز كه ضريب خطا در آن كم است همان گستره ديالوگ و تفاهم است اما گفتگو تنها مجموعه اي ازحرفهاي بيهوده نيست بلكه با گفتگو كردن است كه به دنبال خود انتقاد را هم مي آورد و نقد كردن از شاخصه هاي گفتگو است و اهل گفتگو همديگر را در شرايطي بسيار مسالمت آميز نقد مي كنند و مثل آيينه حسن و عيب همديگر را آفتابي مي كنند نقد كردن نوعي زدودن ميكرب هايي است كه مي تواند انسان و جامعه را در شرايط بحراني و اورژانسي قرار دهد و با همين نقد كردن است كه به سمت بهبود رواني و اجتماعي حركت مي كنيم در كشور هايي كه گفتگو مبناي قوانين و فرهنگ آن جامعه است مردم با رعايت مقررات جامعه با همديگر گفتگو مي كنند و در اين ميان قافله ي علم از ميان اين گرد و غبار به سلامتي حركت مي كند و فربه مي شود و علم هم با گفتگو و نقد ؛خود را پالايش مي كند و روز آمد و كار آمد مي شود نهال گفتگو در هر زميني نمي رويد براي گفتگو كردن بايد زمينه مناسب وجود داشته باشد و اين زمينه با آزادي پيوند مي خورد يعني در فضاي آزاد است كه انديشه ها مي رويند و فرصت ابراز پيدا مي كنند و انديشه ها در فضاي آزادانه و با گفتگو رشد و نمو مي كنند ودر تبادل نظر و جرح و تعديل انديشه ها است كه يك گام به جلو مي رويم سخن اين است كه چگونه گفتگو كنيم ؟ شرايط گفتگو چيست و يك گفتگوي موفق چگونه محقق مي شود شايد اين از نادرترين اموري باشد كه جواب سوال همان روي سوال است بعبارتي با گفتگو كردن است كه ميتوان شاخصه ها – شرايط – شيوه گفتگو و موفقيت يك گفتگو را ارزيابي كرد و اين با خود گفتگو محقق مي شود انسان هايي كه اهل مكالمه و ديالوگ هستند به دمكراسي و قانون بيشتر نزديك ترند چون به طرف مقابل و رقيب هم حق ابراز وجود و ديالوگ مي دهند انسان يا اهل گفتگو است و يا منكر آن است اگر كسي به گفتگو معتقد نباشد او به انحصار و ديكتاتوري و استبداد راي نزديك است و با گفتگو مي توان معايب و محاسن اين امور را بررسي و نقد و ارزيابي كرد.
در معرفت عرفاني ومرده ريگ متصوفه متقدم ما بيشتر ارادت ورزي و در سايه ولي زيستن را توصيه مي كردند و گفتگو در عرفان و تصوف ما محلي از اعراب نداشت و - پير ما هر چه گويد عين صواب است - و در اين زمين هيچ نهال انديشه و معرفت نمي روييد و تنها به تعداد عددي مريد ها افزوده مي شودو سر سپردگي عين فضيلت بود
عشق اگر خواست نصيحت به شما اي مردم
تن برازنده ي او نيست به او سر بدهيد
سلمان هراتي
گفتگو آيين درويشي نبود
ورنه با تو ماجراها داشتيم ( حافظ )
چناكه در طول تاريخ متصوفه براي پير ها و بزرگان خود لقب شاه انتخاب مي كردند( شاه نعمت الله ولي... ) ما همين قضيه را در بعد سياسي خود در طول تاريخ داشته ايم سياست تك محوري و استبدادي ما؛ عمري به درازاي تاريخ در زندگي ما داشته است و اين استبداد در خون و عروق ما
ريشه كرده است و ما در تاريخ سياسي و ساست بالفعل خود كه در سايه حكام ظالم و سلطنت زيسته ايم به هيچ روي با گفتگو آشنا نبوده ايم و گفتگوي دو طرفه نداشته ايم قصه ؛ قصه ي محرم و نامحرم بود از اين روي است كه با بحران هاي بزرگ معرفتي و اجتماعي روبرو بوده ايم سلطان حق بود چرا كه قدرت حق بود اين ديدگاه غالب تاريخ ما بود و تنها يك نفر مي انديشيد و يك نفر حكم مي داد و يك نفرقضاوت مي كرد و يك نفر اجرا مي كرد واين توصيف تمام تاريخ گذشته ي ما بود
گفتگو درختي است مثل آزادي – عقل- مهر و دوستي... كه سايه اش بر خودش هم مي افتد مي توان با يك گفتگوي سالم جريان خوب اطلاعات را مديريت كرد با نقد و ديالوگ ؛ مشاوره و نظر خواهي است كه مي توان راي مردم را به عنوان پشتوانه اي براي انتخابات و دمكراسي منظور كرد با ديالوگ يك سازمان را مي توان خوب اداره كرد گفتگو شرط بقاي حقوق انسان است و كساني كه در تاريخ بر ما توصيه كرده اند كه حرف نزنيد و به جاي باز كردن دست و پاي ما از زنجير ها و تعلقات دهان ما را بسته اند ظلمي در حق انسانيت كرده اند اگر در يك محيط نظامي اطاعت از فرامين بالادست شرط است و اين عين فضيلت است و نظم جبري شرط بقاي سازمان است در مقوله فرهنگ اين مقوله امري مذموم است و فرهنگ جرياني سيال است كه با رسميت شناختن اهل فكر و نظر ميسر مي گردد و رسميت مردم به دنبال خود مشروعيت مردم را به دنبال مي آورد و در اختلاف فكر ها رحمت الهي مندرج است و عقل جمعي همان نظرات شسته رفته و صيقل يافته اهل فكر و اصحاب نظر است براي اهل فكر چيزي زجر آور تر از اين نيست كه آيين نامه هاي سرهنگي به دستور العمل هاي فرهنگي سرايت كند .
+
نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 18 توسط ولی محمد پور
|
زنجير و خون و سياهي
زنجير و خون و تباهي در اين شب
افسردگي؛ سكوت و سياهي در اين شب
در ازدحام كوچه هاي بن بست مانديم
با كوله بار درد الهي در اين شب
باريدم آنقدر كه پايان گرفت اشك
تطهير كن مرا به نگاهي در اين شب
ديوانه وار سر به ضريحت زدم من
در كوچه سار غم تو پناهي د ر اين شب
در معبدي به وسعت نازت نشستم
چيزي نمانده جز غم و آهي در اين شب
آواز هاي زخمي من رويدادي است
چيزي شبيه درد به چاهي در اين شب
رخسار باز مي كني و زلف جاري
همچون طلوع طلعت ماهي در اين شب
هو هو زنان ؛ دچار ؛ سرگرم شد
بر ارتفاع من تو گواهي در اين شب
چندين هزار آينه در من شكفته است
در يك سماع لا يتناهي در اين شب
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت 20 توسط ولی محمد پور
|
لئوناردو باف يک پژوهشگر دينى معروف در برزيل است. متن زير، نوشته اوست:
در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود و دالايىلاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم: عالى جناب، بهترين دين کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمىتر از مسيحيت هستند.»
دالايىلاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترين دين، آن است که شما را به خداوند نزديکتر سازد. دينى که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنين پاسخ خردمندانهاى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مىسازد چيست؟
او پاسخ داد:
«هر چيز که شما را دلرحمتر، فهميدهتر، مستقلتر، بىطرفتر، بامحبتتر، انسان دوستتر، با مسئوليتتر و اخلاقىتر سازد.
دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»
من لحظهاى ساکت ماندم و به حرفهاى خردمندانة او انديشيدم. به نظر من پيامى که در پشت حرفهاى او قرار دارد چنين است:
دوست من! اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى و يا اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى، براى من اهميت ندارد. آنچه براى من اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.
به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکسالعمل فقط منحصر به فيزيک نيست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مىبينى
و اگر بدى کنى، بدى.
هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که براى ديگران نيز همانها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نيست. يک انتخاب است.
«هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد.»
حال می خواهید نظر مرا بدانید؟
کسی که مهر نمی ورزد به هیچ دینی متدین نیست.
نشان اهل وفا عاشقی است
نقل از وبلاگ :دکتر حسن اکبری بیرق ( با رخصت دوستانه )
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 23 توسط ولی محمد پور
|
فصل انگور فصل عاشق شدن
اي حضورت لطيف و نوراني
قطره قطره ؛ بهار باراني
با تو آيينه وار ؛ مي رويم
با تو پيوسته من ؛ چراغاني
جاري ام درشبي سيه آلود
سمت يك آسمان ؛ فراواني
اشك هايم تبار اين نسل است
نسل آتش - غزل - پريشاني
رويدادي بلند بايد گفت
اي تو اعجاز اي تو حيراني
فصل انگور ؛ فصل عاشق شدن
رقص در كوچه هاي طوفاني
راه گم كرده اند در زلفت
فيلسوفان شهر يوناني
روزگاري است... !!! نازنين ؛مسموم
اهل دل ؛ ارزني به ارزاني
ما به نازت هنوز مي نازيم
اي كهن قصه هاي باستاني
+
نوشته شده در یکشنبه 18 مهر1389ساعت 17 توسط ولی محمد پور
|
سفر تمام پس...
قطار سوت کشید - سفر تمام پس
و بــــــــــاز قصه تلخ والسلام پس
چقدر مضطرب از باد سرد سکوت
نگاه پنجره ها مات و بیکلام پس
قسم به آینه که آ سمان شبی عجیب
به چشم نیلی تو کرد احترام پس
نیامدی که ببینی چو قطره قطره آن
دقایقی که غزل می شود حرام پس
خدا کند که بیــــــــایی همیشه گفته ام
که بی تو هر غزلم هست نا تمام پس
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 19 توسط ولی محمد پور
|
عشق زمینی و عشق آسمانی
مراتب عشق و محبت
عدهایی معتقدند عشق یك نوع بیشتر نیست و آن همان عشق جنسی است كه ریشهی عضوی و فیزیولوژی دارد و غیر از این نیست و تمام عشقهایی كه در عالم وجود داشته است و دارد با همه آثار و خواصش همه عشقهای جنسیاند. یعنی عشق را چه از لحاظ مبداء و چه از لحاظ كیفیت و چه از لحاظ هدف جز شدت غریزه جنسی نمیدانند. از نظر این عده استعمال عشق در مورد خداوند نیز خارج از نزاكت و ادب و عبودیت است. فروید از روانشناسان غربی حتی محبت را نیز همانند عشق امری جنسی میداند و تا آنجا پیش میرود كه خیر و فضیلت و علم دوستی و همه چیز را جنسی میداند كه البته امروزه كسی نظریه او را قبول ندارد.(2)
قدر مسلم این است كه بشر عشق را ستایش میكند یعنی یك امر قابل ستایش میداند در صورتی كه آنچه از مقوله شهوت است قابل ستایش نیست، مثلاً انسان شهوت خوردن و یا میل به غذا – كه یك امر طبیعی است – دارد ولی این میل طبیعی قابلیت تقدیس پیدا نكرده است. پس میتوان گفت عشق هم تا آنجا كه به شهوت جنسی مربوط باشد مثل شهوت مرد و زن است و قابل تقدیس نیست و لذا آنچه قسمت بزرگی از ادبیات دنیا را در تقدیس عشق تشكیل میدهد به نوع دیگری از آن مربوط است كه خود دارای درجات و مراتبی است.(3) كه شامل عشق انسان به انسان، انسان به خدا، خدا به انسان و خدا به ذات خود است.
با آنكه دربارهِِِِِِِِِِی محبت و عشق سخن بسیار رفته است و برخی از دانشمندان و متفكران كوشیدهاند به سبك و سلیقهِِی خود به توصیف و تبیین آن بپردازند اما اكثر آنان حقیقت عشق را تعریف ناپذیر دانستهاند و عشق را ذات محض و صرفی میدانند كه نمیتوان آن را تحت مقولهای از مقولات در آورد و برای آن جنس و فصلی در نظر گرفت.
از نظر این گروه باید میان عشق شهوانی و جنسی با غیر آن كه عشق افلاطونی(4) خوانده میشود فرق گذاشت به بیان دیگر میان عشق زمینی و عشق آسمانی تفاوت قائل شد. در واقع احساسات انسان انواع و مراتب دارد.برخی از آنها از مقولهی شهوت و مخصوصاً شهوت جنسی است كه از وجوه مشترك انسان و سایر حیوانات است با این تفاوت كه در انسان اوج و غلیان زاید الوصفی میگیرد و بدین جهت نام عشق بدان میدهد و در حیوان هرگز بدین صورت در نمیآید ولی به هر حال از لحاظ حقیقت و ماهیت جز طغیان و فوران و طوفان شهوت چیزی نیست و از مبادی جنسی سرچشمه میگیرد و به همان جا خاتمه مییابد اما انسان نوعی دیگر احساسات هم دارد كه از لحاظ ماهیت و حقیقت با شهوت مغایر است.
هنگامی كه انسان تحت تأثیر این نوع عواطف و احساسات عالی قرار میگیرد محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا میكند و سعادت او را میخواهد و آماده است خود را فدای خواستههای او كند. این نوع از احساسات اگر به اوج و كمال برسد به روح شكوه و شخصیت و عظمت میدهد.(5)
البته نظریه سومی نیز وجود دارد كه معتقدست ریشهی همه عشقها امر جنسی است ولی همین امر جنسی در شرایط خاصی تدریجاً تغییر شكل میدهد و خاصیت جنسی و شهوانی خود را از دست میدهد و جنبه روحی و معنوی به خود میگیرد. این عده قائل به دوگانگی عشق از لحاظ كیفیت و هدف هستند وگرنه از لحاظ ریشه و مبدأ آن را با شهوات یکی می دانند.
هنگامی كه انسان تحت تأثیر این نوع عواطف و احساسات عالی قرار میگیرد محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا میكند و سعادت او را میخواهد و آماده است خود را فدای خواستههای او كند.
از نظر ایشان جای تعجب نیست كه یك امر مادی شكل معنوی به خود بگیرد زیرا میان مادیات و معنویات دیوار غیر قابل عبوری وجود ندارد و هر امر معنوی اصل و پایه مادی و طبیعی دارد و هر امر مادی یك گسترش و بسط معنوی.(6) ویل دورانت مورخ معروف فلسفه در كتاب لذت فلسفه این نظریه را برگزیده و با رأی فروید بر شدت مخالفت میكند.(7)
دیدگاه ملاصدرا در مورد مراتب عشق و محبت
ملاصدرا تابع نظریهی دوم است و معتقد است ممكن است عشق در غیر جسمانیات و متعلقات ماده هم یافت شود.(8) لذا او عشق را دو قسم كرده است: یكی عشق حقیقی و دیگر عشق مجازی.
سخن را در اینجا خاتمه می دهیم و شرح هر یک از اقسام عشق را در دیدگاه صدر الحکما در مقالات بعدی پی می گیریم.
ادامه دارد...
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 21 توسط ولی محمد پور
|
اشارت
گولدو سونبولدو طراوت دير اوزؤن
باغ جنتدن اشارت دير اوزون
گز سن عالمده ازلدن بير بئله
كل تاريخه شرافت دير اوزون
اول صراط مستقيم نن بير نشانه
نقطه اوج ولايت دير اوزون
كهكشاندي آيدي اولدوزدو بيزه
هر افق دان بينهايت دير اوزون
آيدين اولدو هامي بيلدي انسانا
معني باب شفاعت دير اوزون
شانلي بير بايرامدي اهل عالمه
ممكناته بير ضيافت دير اوزون
شوقه بنذير يا وصاله بزم ده
اهل عرفانه بشارت دير اوزون
نور مطلق دي حقيقت آيه سي
مشعل نور هدايت دير اوزون
هل اتي تفسيرينن مصداقي دي
والضحي دن بير اشارت دير اوزون
حق و باطل آيرليب عا لمده چون
ياخشي تمثيل قيامت دير اوزون
الدوروب لاب ورغونو قيقاج باخيشلار
ممكناته بير ضيافت دير اوزون
ظلم دن عالم دولاندا عاقبت
دادگاه دير هم عدالت دير اوزون
دين اسلام بير ياشيل باغدي بو گون
آيه آيه چون تلاوت دير اوزون
شيعه نين تاريخينه مين افتخار
مكتب سرخ شهادت دير اوزون
+
نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 21 توسط ولی محمد پور
|
1 ( گزيده هايي ازشعر قصيده الارض از محمود درويش
اُسَمُّي التُّرابَ امْتِداداً لِرُوحيِ خاك را امتداد روح خود مي خوانم
اُسَمُّي يَدَيَّ رَصِيفَ الجُروحِ دستانم را كرانه زخمها
اُسَمُّي الحَصي اَجنِحَه ريگ سنگ را بالها
اُسَمُّي العَصافِيرَ لَوآزاً و تِينْ گنجشكان را بادام و انجير
اُسَمُّي ضُلُوعِي شَجَُرْ دنده هايم را درخت
و اَسْتَلُّ مِنْ تِينَهِ الصَّدْرِ غُصْناً و از انجيرش سينه شاخه اي برمي كنم
و اَقْذِفُهُ كَالحَجَرْ و چون سنگش پرتاب مي كنم
و اَنْسِفُ دَبّابَهَ الفاتِحِينْ. و زرهپوش فاتحان را منهدم مي سازم.
0000
بِلادِي البَعيدهَ عَنِّي . . كَقَلْبي! اي ميهن دور از من . . . چون قلبم!
بِلادِي القَرِيبَهَ مِنّي . . كَسِجْني! اي ميهن نزديك به من . . . چون زندانم!
لِماذا اُغَنِّي چرا براي مكاني آواز بخوانم
مَكاناً، و وَجْهِي مَكانْ؟ و رخسار من خود مكاني است؟
لِماذا اُغَنِّي چرا آواز بخوانم
لِطِفْلِ يَنامُ علي الزَّعْفَانْ براي كودكي كه بر زعفران مي خوابد
و في طَرَفِ النُّوْمِ خَنْجَرْ و در سوي خواب خنجري است
و اُمِّي تُناوِلُني و مادرم سينه خود را
صَدْرَها به دست من مي دهد
و تَمُوتُ اَمامِي و با نسيمي عنبرين
بِنَسْمَهِ عَنْبَرْ؟ در برابرم مي ميرد؟
000
اُعِيدُ انْسِجامِي. انسجام خود را باز مي گردانم.
اَنا وَلَدُ الكَماتِ البَسِيطَه من زاده واژه هاي ساده ام
و شَهِيدُ الخَرِيطَه و شهيد جغرافيا
اَنا زَهْرَهُ المِشْمِشِ العائِلِيَّه. من شكوفه زردالوي خانگي ام.
فَيا اَيُّها القابِضُونَ علي طَرَفِ المُسْتَحِيلْ پس اي شمايان كز آغاز تا الجليل
مِنَ البَدْءِ حتّي الجَلِيلْ جانب محال را در چنگ داريد
اَعِيدُوا اِلَيَّ يَدَيَّ دستانم را به من باز گردانيد
اَعِيدُوا اِلَيَّ الهُوِيَّه! هويت را به من بار گردانيد!
000 ادامه دارد
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 تیر1389ساعت 17 توسط ولی محمد پور
|
بهار آمد كه بويت را بپاشد
براي عاشقان يك غم نباشد
دلم بيتاب روي مه جبيني است
فقط يك لحظه ديدن را چه باشد
**********
هزاران رهروي ديدم به راهت
ببهاران مي شود يك لحظه آهت
مرا با خود كجا ها مي بري دوست
زبانم الكن از توصيف ماهت
***********
تو بي چوني ز چون ها رسته اي دوست
همه قشرند و تنها هسته اي دوست
وفاداري نكو باشد بياموز
اگر چه روي خود را بسته اي دوست
**********
شب است وخون دل خوردن عزيزم
تب است و لحظه ي مردن عزيزم
اگر چه كوله بارم غصه ها بود
وفا را پيش تو بردن عزيزم
*********
حضورت انتهاي ابتهاج است
به تاريكي مثال يك سراج است
به هر جا مي رسي صد دل به پايت
اگر چه جان ما تنهاخراج است
***********
مرا از عشق حاصل بيدلي بود
از آن عشقي كه دنيا را بر آسود
مرام ما فقط مردي ؛مروت
از اين داد و ستد بردم چه ها سود
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 اردیبهشت1389ساعت 18 توسط ولی محمد پور
|
پروین اعتصامی —–> رخشنده اعتصامی
صائب تبریزی —–> میرزا محمد علی
سلمان فارسی —–> روزبه
ستارخان —–> ستار قرهداغی
میرداماد —–> میر برهانالدین محمدباقر استرآبادی
باقرخان —–> باقر تبریزی
نسیم شمال —–> سید اشرفالدین گیلانی
جبار باغچه بان —–> میرزا جبار عسگرزاده
بدیع الزمان فروزانفر —–> محمدحسین بشرویهای
چه گوارا —–> ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا
سعدی —–> مُصلِح الدین مُشرف بن عَبدُالله
عزیز نسین —–> مَحمَت نُصرَت
آتا تورک —–> مصطفی کمال پاشا
ولتر —–> فرانسوا ماری آروئ
بودا —–> سیدارتا گوتما
بیل کلینتون —–> ویلیام جفرسون بلایت سوم
سیمون بولیوار —–> سیمون لوسی ارنستین ماری
پله —–> ادسون آرانتس دوناسیمنتو
نیما یوشیج —–> علی اسفندیاری
افلاطون —–> آریستو کلس
گلاب آدینه —–> گلاب مستعان
شیرین بینا —–> شیرین صدق گویا
مادر ترزا —–> آگنس گوک بژازین
بزرگ علوی —–> مجتبی علوی
نادره —–> حمیده خیر آبادی
تیتو —–> جوزپ بروز
ثریا قاسمی —–> مولود ملاقاسم
جان وین —–> ماریون موریسون
ایرج راد —–> اکبر حسنی راد
سیروس گرجستانی —–> علی اکبر محمدزاده گرجستانی
استالین —–> یوسف ویساریونوویچ ژوگاشویلی
سولات سار —–> پل پوت
فروزان —–> پروین خیر بخش
گوهر مراد —–> غلامحسین ساعدی
ر . اعتمادی —–> رجبعلی اعتمادی
م .. الف . به آذین —–> محمود اعتمادزاد
ملکه الیزابت —–> الیزابت الکساندرا مری ویندسور
ایرج —–> حسین خواجه امیری
پرویز یاحقی —–> پرویز صدیقی پارسی
ابوعمار —–> یاسر عرفات
ماکسیم گورکی —–> آلکسی ماکسیموویچ پِشکوف
ملک الشعرا —–> محمدتقی بهار
آریل شارون —–> آریل ساموئل مشرایبر
عبدالکریم سروش —–> حسین حاج فرج الله دبّاغ
کیتارو —–> ماسانورى تاکاهاشى
تروتسکی —–> لو داویدوویچ برونشتاین
برگزفته از وبلاگ : همه چیز از همه جا
+
نوشته شده در دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 22 توسط ولی محمد پور
|
نوروز ايرانيان - پيدايش آن، فلسفه و تاريخچه اش
نوروز ايرانيان - پيدايش آن، فلسفه و تاريخچه اش
نوروز و آيين هاي باشكوه آن، مسيري سه هزار ساله و پرپيچ و خم را پيموده تا به ما رسيده است. «نوروز» كهنسال ترين آيين ملي در جهان است كه جاودانه مانده و يكي از عوامل تداوم فرهنگ ايرانيان (آرين هاي جنوبي) است.
آيين هاي برگزاري اين جشن بزرگ در عصر حاضر با سه هزار سال پيش تفاوت چشمگير نكرده و به همين دليل عامل وحدت فرهنگي ساكنان ايران زمين به شمار مي رود كه آن را در هر گوشه از جهان كه باشند، يكسان برگزار مي كنند و بزرگ مي دارند و به همين جهت است كه انديشمندان، «نوروز» را مظهر پايدار هويت و ناسيوناليسم ايراني خوانده اند كه مورخان در قوه محركه اين ناسيوناليسم ترديد ندارند زيرا در طول تاريخ نيروي عظيم و كارايي هاي فراوان آن را درك و مشاهده كرده اند. نوروز ايراني بر حسب سال مصادف است با يكي از اين سه روز در تقويم تازه ميلادي (گريگوري)؛ ۲۰ ، ۲۱ يا ۲۲ مارس (مارچ). جهان غرب هم تا چند قرن پيش سال تازه خود را با بهار آغاز مي كرد كه بعداً به يكم ژانويه انتقال يافته است.
«نوروز» روز ملي و جشن همه كساني است كه در فلات ايران (ايران زمين) خود يا نياكان شان به دنيا آمده اند و تاريخ و فرهنگ مشترك دارند، از جمله تاجيكيان، افغان ها، كردها و... و ساكنان سرزمين هايي كه در طول قرون و اعصار، امپراتوري ايران را تشكيل داده بودند غكه بيشترشان اينك در يك سازمان اقتصادي منطقه يي به نام اختصاري «اكو» گرد آمده اندف.در قرن نوزدهم امپراتوري ايران بر اثر توطئه هاي استعمارگران اروپايي تجزيه شده، اما فرهنگ مشترك و مدنيت غني قوم ايراني باقي مانده و نوروز همچنان روز ملي همه مردمي است كه از كوه هاي پامير و بدخشان تا انتهاي كوه هاي كردستان سوريه و از شمال قفقاز تا دره سند و منطقه خليج فارس سكونت دارند.
از آغاز سده ۲۱ تلاش هاي چشمگير و تازه يي به منظور تحكيم ريشه هاي فرهنگي و خويشاوندي (مهر، همدلي، انس و الفت) ساكنان ايران زمين و به ويژه ميان كشور ايران و كشورهاي منطقه فرارود و آسياي جنوبي صورت مي گيرد كه اصحاب نظر آن را يك پديده تازه جهاني دانسته اند زيرا مناسبات كشورها تاكنون در زمينه هاي اقتصادي، سياسي و نظامي (مادي) بوده كه باعث برانگيخته شدن رقابت ديگران، يارگيري سياسي- نظامي و مسابقه هاي نامطلوب شده است.نوروز هدف از گراميداشت آن و وقايعي كه در طول قرون و اعصار در اين روز روي داده است، درخور توجه فراوان است.
در بسياري از آثار گذشته نگاران از جمله در تاريخ طبري، شاهنامه فردوسي و آثار بيروني، نوروز به جمشيد، شاه افسانه يي و در پاره يي ديگر به كيومرث نسبت داده شده و آن را به دليل آغاز بهار، برابر شدن روز و شب و از سر گرفته شدن درخشش خورشيد و اعتدال طبيعت، بهترين روز در سال دانسته اند.كوروش بزرگ موسس امپراتوري ايران كه از مادر، «ماد» و از پدر، «پارس» بود، نخستين حكمران ايراني بود كه نوروز را عيد رسمي اعلام داشت و در سال ۵۳۴ پيش از ميلاد دستورالعملي براي اجراي مراسم دولتي آن تدوين كرد كه شامل ترفيع نظاميان، ابلاغ انتصابات تازه، سان ديدن از سربازان، عفو مجرمان پشيمان، ايجاد فضاي سبز و پاكسازي محيط زيست- از منازل شخصي گرفته تا اماكن عمومي- بود. چهار سال پيش از آن، كوروش پس از تصرف بابل، نوروز را در آنجا جشن گرفته بود و به اين سبب برخي از مورخان، زمان اعلام رسمي و عمومي شدن نوروز به عنوان عيد ملي را سال ۵۳۸ قبل از ميلاد نوشته اند.
بابل در ۲۹ اكتبر سال ۵۳۹ پيش از ميلاد به تصرف ايران درآمده بود.در دوران هخامنشيان، ۱۱ روز اول فروردين (فرورتيشن) ويژه انجام مراسم نوروز بود. شاه در نخستين روز سال نو روحانيون، بزرگان، مقامات دولتي و فرماندهان ارشد نظامي، دانشمندان و نمايندگان سرزمين هاي ديگر را مي پذيرفت و ضمن سپاسگزاري از عنايات خداوند، گزارش كارهاي سال كهنه و برنامه هاي دولت براي سال نو و نظر خويش را بيان مي كرد كه نصب العين قرار گيرد. اين آيين تا همين اواخر با جزيي تفاوت رعايت مي شد كه دوباره دارد به تدريج ازسرگرفته مي شود. شاه سپس پيشكش ها را دريافت مي كرد كه نمونه آن در كنده كاري هاي تخت جمشيد ديده مي شود.
آنگاه مراسم سان و رژه برگزار مي شد و افسراني كه قهرمان دفاع از وطن شده بودند، ترفيع و پاداش مي گرفتند و مقامات تازه و قضات نو معرفي مي شدند. در نوروز مردم نخست به ديدن سالخوردگان خانواده، بيماران و ازكارافتادگان مي رفتند و اداي احترام مي كردند (احترام و رعايت احوال سالخوردگان و نسل بازنشسته، در ميان ايرانيان همواره نهايت اهميت را داشته است). سپس عيدديدني آغاز مي شد. پيش از ديد و بازديدها، در لحظه تحويل سال هر فرد از خدا مي خواست در سال نو روان او را پاك و آرام نگه دارد. اين مراسم پس از ۲۵ قرن به همين صورت ادامه دارد و باعث اعجاب ملل ديگر شده است. پس از تكميل ساختمان عظيم و زيباي تخت جمشيد در پارس و گشايش آن، آيين هاي رسمي نوروز، باشكوه بي مانندي در آنجا برگزار مي شد. مراسم نخستين نوروز در تخت جمشيد دو هفته طول كشيد. مردم عادي در تالار صدستون و سران ايالات و مقامات طراز اول در تالارهاي ديگر اين كاخ حضور مي يافتند...
+
نوشته شده در دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 22 توسط ولی محمد پور
|
آمد بهار جانها اي شاخ تر به رقص آي
طليعه بهار طبيعت و لبخند روح حيات و فرارسيدن عيد سعيد نوروز بر همه خوانندگان محترم وبلاگ تبريك و تهنيت باد اميد آنكه در سال نو با ياد خالق زيبايي ها سالي پربار و نيكو داشته باشيم .
+
نوشته شده در دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 22 توسط ولی محمد پور
|
تنها با از خود گذشتگی برای دیگران می توان جاودانه شد .
ارد بزرگ
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 21 توسط ولی محمد پور
|
تاراج ایمان
فردا
فردا چه می پرسند ؟
فرداییان مرداب بی میراث و بی محراب می باشند
فرزند های خواب می باشند
فرداییان
فرزند من فرزند های ما
فرزند های مردمی هستند
که سکه ای ناچیز را در قلب هاشان چال می کردند
اما
ایمان خود را رایگان تاراج می کردند
این نیست
این هست
ما پاسدار حرمت بی حرمتان بودیم
آیا زمان ما شاهدان را از عمیق گور
احضار خواهد کرد؟
با دامن چرک کفن هامان
آلوده ی هر ننگ یا هر نام
آیا کسی فریاد خواهد زد
مه خیمه می بندد؟
دیروزیان فریاد می کردند
امروزیان فریاد
فرداییان هیهات......
با این همه
مه خیمه می بندد
نصرت رحمانی(۱۳۰۶ـ۱۳۷۹)
+
نوشته شده در دوشنبه 28 دی1388ساعت 20 توسط ولی محمد پور
|
تقديم به آقا امام زمان ( عج )
اي حضورت آفتاب نيمه شب
برگ سبزي از كتاب نيمه شب
آسمان از غربت ماهت گريست
با عبورت اي شهاب نيمه شب
آه كردي آه تو صد راه شد
اي صدايت انقلاب نيمه شب
مثل شمعي در مصاف تند باد
مانده ام در اضطراب نيمه شب
كوچه ها بن بست و لبريز سوال
هر كلامت صد جواب نيمه شب
خنده ات آب حيات زندگي است
چون دعاي مستجاب نيمه شب
در فراقت مثل ابرم سوگمند
قطره قطره بي حساب نيمه شب
مانده ام در گير و دار زندگي
با دلي پر التهاب نيمه شب
لاله ها قرباني چشم تواند
عالمي داردخراب نيمه شب
مبتلاي ماه رويت گشته ام
اي توشيرين ترزخواب نيمه شب
+
نوشته شده در یکشنبه 20 دی1388ساعت 19 توسط ولی محمد پور
|